چهارشنبه سوری

خرید بک لینک

بعد هفت سال که تهران بودم، امشب پیش خودم گفتم باید یک کاری بکنم که این شب برام با وقتی که از خانواده دور بودم متفاوت باشه. بنابراین با خواهرم تصمیم گرفتیم بریم باغ. مامان و بابا قبلا رفته بودن برای یک سری کارها. مامان وقتی کار  تمیز کردن خونه رو تموم می کنه میره سراغ خونه تکونی ساختمان باغ.  با خواهرم حدودا یک ربع پیاده روی کردیم تا برسیم به جایی که تاکسی سوار شیم و بریم باغ. خیابان ها به طرز عجیبی خلوت بود. محض رضای خدا یک دانه ماشین هم در ایستگاه نبود. بنابراین زنگ زدیم بابا بیاید دنبالمان و برای اینکه از نگاه آدم ها رد امان بمانیم به پیاده روی ادامه دادیم.

قبل زا ساعت هفت رسیدیم باغ و یک لیوان چای نوشیدیم. وقتی تصمیم گرفتیم آتش روشن کنیم متوجه شدیم همسایه ها در کوچه قصد روشن کردن آتش دارند. آتش را آوردیم داخل باغ که کوچه کثیف نشود. همسایه ها آمدند و گفتند و خندیدند و از روی آتش پریدند. دور هم خوش گذشت. به همین سادگی و بدون برنامه قبلی و بدون هزینه و آسیب، شب خوبی را تجربه کردیم.


اتاقی از آنِ خود...

ما را در سایت اتاقی از آنِ خود دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 2:36

صفحه بندی