اعتماد

خرید بک لینک
امروز خانمی نابینا که البته چادری و بسیار هم مودب بود رو توی مترو دیدم. ایستاگاه قلهک پیاده میشد. دم در واگن در حالی که رویش به سمت شخص خاصی نبود گفت:

خانوما اگه کسی یاده میشه منو راهنمایی کنه تا بیرون برم.

دستش رو گرفتم. اصلا با هم از پله برقی و راهرو رفتیم. نزدیک پله رسیدیم گفتم اینجا پله است و دستش رو رها کردم که میله رو بگیره. بنده خدا یک لحظه تعادلش رو از دست داد و نزدیک بود بیفته روی پلهها. جیغ کوتاهی کشیدم. دستش رو گرفتم و هرطور بود نذاشتم بخوره زمین. دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و میرفتم توش. از اینکه نتونستم شرایطش رو حدس بزنم و با رفتار اشتباهم نزدیک بود بهش آسیب بزنم به شدت خجالت زده شده بودم.

هرطور بود از پله برقی بعدی هم رد شدیم. ماشینی که قرار بود سوار بشه رو پیدا  و در ماشین رو باز کردم. این بار انگار خودش حدس زده بود پرسید: عقبه یا جلو؟ گفتم جلو

سوار شد. تشکر کرد. عذرخواهی کردم و به مسیرم ادامه دادم.


پی نوشت: لینک کانال زیرزمین:

https://t.me/zirzamin_zirzamin



اتاقی از آنِ خود...

ما را در سایت اتاقی از آنِ خود دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:17

صفحه بندی