امروز رفتم دادگاه. پیامک زده بودند که سارق منزل پیدا شده و ساعت نه صبح در دادسرا باشید. با تجربه ای که از دفعه قبل داشتم می دونستم نه صبح اتفاقی نخواهد افتاد. بنابراین نه بیدار شدم و تا صبحانه بخورم و بروم شد حدود ده. رسیدم به دادسرا و اونجا متوجه شدم که دادسرا رفته در محل جدیدی که در آن پیامک به آن اشاره ای نشده بود. دوباره سوار تاکسی شدم و رفتم اونجا. ساعت ده و نیم بود. همه شاکی هایی که از منزلشون سرقت شده بود، اونجا بودن. سه دزد که بهشون دستبند و پابند زده بودن هم منتظر که برن داخل اتاق.
همگی رفتیم داخل. دزدها روی صندلی نشستند و شاکی ها سرپا. صندلی کم بود و انگار با ایستادن سر پا می شد بهتر از حق خود دفاع کرد! خانمی مسئول پرونده بود که نمی دونم قاضی بود یا بازپرس . به هرحال از تک تک کون درباره اموال سرقتی سوال کرد. دزدها سرقت از منزل ما رو قبول نداشتن و می گفتن کار ما نیست. اموال رو هم همون موقع فروخته بودن. بعد از یک ساعت علاف شدن، برگشتم.
فضای دادگاه برام غم انگیز بود. فشار حرصی که شاکی ها داشتند رو می شد کاملا حس کرد. اگه قانون نبود دوست داشتن دزدها رو همونجا تکه تکه کنند. دلم برای دزدها سوخت. به خاطر اینکه بهشون پابند زده بودن. به خاطر اینکه اون آدم هایی که با سیاست های غلط شون باعث گسترش فقر و شکاف طبقاتی و مهاجرت و حاشیه نشینی و اعتیاد شدن، هرگز محاکمه نمی شن. همیشه آخرین آدمی که خودش به نوعی قربانی شرایط بوده، محاکمه می شه.
ما را در سایت اتاقی از آنِ خود دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11